اسم معلمم خانم عباسیان بود خانمم از همه ی معلم های دیگه مهربون تر بود
پنجشنبه امتحان نداشتیم برای همین قراربوداز ساعت 8 تا 11 توی کلاس ریاضی کار کنیم0ده دقیقه زنگ تفریح دادند آخه تعقل بچه ها کار نمی کرد فکرش رو بکنید به 10 دقیقه 5 نمره انضباط کم شد خانم جعفری ناظممون گفته بود بدو نکنیم یعنی چی؟باید مثل بختک یک جا میشنستیم منم رفتم گفتم کی می یاد مسابقه؟؟ دنیا و مهلا وزهرا بلند شدند مسابقه رو شروع کردیم گوهر هم داشت نگاه میکرد بهتر بود پیشش خیط نشم! بهتره ندونید گوهر کیه
اول شدم ولی زهرا اومد جلوی پام وافتاد از اونطرف مهلا ودنیا واستادند تا نمرشون کم نشه زهرا می خواست منو بندازه ولی من پام رو اونور کردم و نیا فتادم افتادو فقط 5سلول براش باقی موند
خانم جعفری اومد و گفت دو تاتون از 15 شده بودید 20 ولی خودتون خواستین دوباره 15 بشید زدم زیر گریه پس دنیا ومهلا چی شد
به زهرا میگم: (اگه بهش گی کلات صاف کن ! بهت میگه بشین و اعتراف کن)
تو کلاس به خودم گفتم برای چی گریه کنم خوشحال و خندان. برام مهم نبود
خداحافظ
|
+| نوشته شده توسط
فائزه در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387
|